<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلتنگی هایم را باد ، ترانه می خواند</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/</link>
<description>.....تنها ترین تنها منم ..... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 07:51:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>....سگ سایه.....</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم فرار .... فرار از هر چیز و کسی که اسمش آدمه .... حالم از خودم بهم می خوره .... از تک تک این حروف که کلمه ها رو رقم می زنن..... از تک تک ثانیه ها که ساعت رو ، و در نهایت زمان رو رقم می زنه .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لعنت به من ... لعنت به ساعت ... لعنت به کتاب .... لعنت به ما ..... لعنت به دین ..... لعنت به خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زندگی تلخ رقم می خورد ُ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حالم از خودم بهم می خوردُ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گم شدم توی طلسم منحنی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وقتشه تو هم ازم دل بکنی......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 07:51:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;میرن آدما ازونا فقط &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خاطره هاشون بجا میمونه...... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کجاست اون خونه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چی شد اون خونه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; آدماش کجان؟ خدا میدونه........ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(برای دیوونه ی تنها)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 260px&quot; SIZE=2&gt;
دلم از خودم گرفته ... خوردم زمین و یهو همه جا سیاه شد. سرد بود، خیلی، تنم می لرزید. بند کفش سیاه  آل-استارم  گیر کرده بود به میله راه پله زیر زمین . برق از سه فازم پریده بود. همون جا که خوردم زمین.. آره ، دقیقاْ همونجا کنار راه پله های موزاییکی زیر زمین، انگار کل زندگیم یه بار عین فریم های دوربین عکاس از جلو چشام رد شد. خودم و دیدم که وقتی میرفتم از باغ بغل خونمون ... باغ آقا حسین .... انار می دزدیدم.... هه. نه، چرا دیگه بوی نم دیوار های نم کشیده زیر زمین و احساس نمی کنم.... گوشیم داره زنگ می خوره ... جونم به تو . برگشتی ؟؟؟  می دونستم . می دونستم که بر می گردی. سبز و فشار دادم. الو ... الو .... چرا جواب نمی دی ... خب من صداتو دارم... با توام.... برگشتی پیشم که حرف نزنی.... تو که می دونستی بها ر تا بهار منتظر نشستم... اصلاْ از صبح یه طوری شده بودم ... می دونستم میای .... اما حالا چرا حرف نمی زنی؟؟؟ واسا ،مامان صدام کرد ... گوشی دستت الان میام.... جونم مامان ؟ .................. مامان ؟  چرا صدام میکنی که حالا جواب ندی؟؟؟ کارم داری من زیر زمینم ،بیا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب ... الو؟ ... ببخشید ، چیه هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟ ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یهو صدای جیغ.برگشتم، مامان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;»»»»»»شاید ادامه ای داشت ... و شاید ادامه دادم«««««««&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 10:41:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازيگر، فضا، نور، رنگ آميزي</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;بازيگر، فضا، نور، رنگ آميزي&lt;BR&gt;&lt;FONT class=view_subtitle&gt;گفتارهايي از «آدولف آپيا» درباره بازيگر، فضا، نور و...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنر فرآيندهاي صحنه، هنر طرح ريزي در فضاست. هنري كه مولف اصلي تنها قادر بوده كه آن را در زماني معين و محدود به انجام رساند. عناصر زمان مند به شكلي ضمني در متن(Text) قرار مي گيرند. همراه با موسيقي يا بدون آن...&lt;BR&gt;    اولين اصل در هنر صحنه، مفسر و بيان كننده آن است: «بازيگر».بازيگر است كه كنش را پيش مي برد. بدون او نه كنشي وجود دارد و بالطبع نه نمايشي... بدن پويا، متحرك، شكل پذير و منعطف است. وجودي قرار گرفته در فضايي سه بعدي. پس لازم است بيشترين دقت صرف فضا و عناصري شود كه بدن از آنها بهره مي برد. اين واقعيتي مسلم است. تنظيم و ترتيبات جامع و كلي چيدمان و قرارگيري چيزها پس از بازيگر اهميت مي يابند. در چنين وضعيتي است كه بازيگر با واقعيت درون صحنه ارتباط برقرار كرده و آن را مي پذيرد. &lt;BR&gt;    بدين ترتيب، ما قبل از هر چيز دو عنصر اصلي و ضروري را در اختيار داريم: «بازيگر» و «تنظيمات فضا و طراحي صحنه» كه بايد با حالات و ويژگي هاي سه بعدي بازيگر منطبق باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  در اين جا نوعي اولويت بندي طبيعي را برقرار كرده ايم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بازيگر كه نمايش را عرضه مي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; فضاي سه بعدي كه در خدمت اشكال انعطافي تجسمي بازيگر است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; و نور كه به هر دو پويايي مي بخشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; «اما»... (همان طور كه متوجه شديد يك اما وجود دارد):&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  درباره رنگ آميزي چه مي توان گفت؟... پوشش هايي رنگين و گزيده در پس زمينه با نظمي عمودي در صحنه كه به طور موازي تا بخش فوقاني صحنه ادامه مي يابند. سطوحي كه هم با نور، سايه و اشكال رنگين پوشيده شده اند و هم با اشيا و عناصر معماري. البته تمام اين عناصر، طبيعت و خصوصيات رنگ آميزي را به نمايش مي گذارد. اعمال و صحنه آرايي ما در سلسله مراتبي منظم، شكلي وارونه يافته است. بهانه هم، مشكل يا غيرممكن بودن كار با مواد جامد است. همين دليل ساختگي باعث رواج و گسترش «دكور» شده كه به درجه و حدي كاملاً پوچ و بي معني رسيده است و پس از آن مقيد كردن شرم آور و خفت بار پويايي بدن بازيگر در آن دكور. بدين ترتيب نور، پس زمينه را آن چنان كه ديده شود روشن مي كند البته بدون ملاحظه به بازيگري كه اين تحقير را تحمل مي كند. حركتي حقارت بار بين سطوح تخت رنگ آميزي شده و ايستادن بر سطح افقي صحنه. تمامي تلاش هاي نوين در جهت اصلاح طراحي صحنه با اين مسئله اساسي برخورد كرده اند كه: «چگونه مي توان به نور حداكثر توان را بخشيد و طي اين مسير ارزش تمام و كمالي را نيز به بازيگر و فضاي نمايشي اعطا كرد؟»&lt;BR&gt;    براي مدتي مديد، مدير صحنه ما، ارائه پويا و فيزيكي را به پاي يك توهم مرده بصري و نقاشي گونه، قرباني كرده، در زير فشار چنين استبدادي آشكار شد كه بدن انسان هرگز نتوانسته در هيچ كدام از روش هاي بياني دراماتيك پيشرفتي حاصل كند. اين ابزاري است شگفت آور. به جاي طنين صداي آزادي، زير بار اجبارها و اضطرارقرار گرفته ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    همگان مي دانند كه: امروزه فكر بازگشت به بدن انسان به عنوان اصلي بنيادين و بيان گرا اذهان را مشغول و تخيل را تحريك كرده است. با گشايش راهي براي كسب تجارب گوناگون ديگر هيچ شكلي بر ارزشمند بودن اصل بنيادين بدن باقي نمانده است. اما هنوز هم توليدات هنري معاصر، ما را با فشار به سمت و درون وضعيتي انفعالي و ننگين سوق مي دهند. موقعيتي كه با دقت در تاريكي خانه هامان مخفي و كتمان اش مي كنيم.&lt;BR&gt;  هم اينك، «بدن» با تلاش سرسختانه اي، باز كشف خودش را آغاز كرده و آرزو مي كنيم كه اي كاش ما، خودمان بوديم، همان بدن هايي كه نظاره گرشان هستيم. غريزه و ادراك اجتماعي به همراه ما از خواب بيدار شده اند.خوابي سرد كه در گذشته بر آنان تحميل كرده بوديم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  جداسازي و ايجاد شكاف بين صحنه و تالار نمايش به سادگي به يك وضعيت پريشان و وحشيانه تبديل گشته. حالتي كه برخاسته از خودپرستي ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; و حال، به نقطه اي قطعي رسيده ايم، نقطه اصلاحات در هنرهاي نمايشي كه جسورانه بايد آن را اعلام كنيم: مولف هنرهاي دراماتيك تا زماني كه به مسئله «جدايي كنش هاي نمايشي از مخاطب و لزوم برطرف كردن موانع به طور وسيع» معتقد نشود، هرگز به رهايي نخواهد رسيد. نتيجه نيز واضح است: تنظيم و ترتيبات رايج تئاتر ما بايد مفهومي ليبرال را درك كرده و با آن توسعه يابند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ما سرانجام به جايي خواهيم رسيد كه «خانه» مي ناميم اش: بنايي مقدس در آينده. فضايي پهناور، وسيع، گشوده و دگرگون پذير كه خوشامدگوي گوناگون ترين بيانات جامعه و هنر پويا خواهد بود. مكاني آرماني براي هنرهاي نمايشي، جايگاه رشد و كاميابي، همراه با مخاطب و يا بدون او.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 16:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد یک مرگ</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درود.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتن تو این روز برام یکمی سخته .... نمی دونم چرا؟؟ امروز هم ۸ مرداد .... یعنی روز ... روز .... تولدمنه !!! نمی دونم چرا مثه سالهای قبل حس خوبی ندارم ...... خستگی خاصی رو تو وجودم احساس می کنم .... شاید این خستگی اولین بار باشه که روم فشار میاره و من هنوز مقاوم به هدفم فکر می کنم ......  ایستادگی در برابر مشکلات ... هه .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال ۸۸ با همه ی فراز و نشیب هاش که تا حالا سپری شده ... اما سال بدی برای من به لحاظ کاری نبوده .... اتفاق های خوبی افتاده ..... شاید بارز ترین اون حضور تو یه مجموعه ۳۰ قسمتی بود که برای پخش از شبکه تهران آماده شده بود و تا چند روز قبل انتخابات رو آنتن بود..... و بعدیش هم اتفاقی که تو دفتر استاد مسعود کیمیایی شکل گرفت و نتیجش هم ..... خب باید منتظر نشست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما شاید ۸۸ از نظر عاطفی یه خورده مریضم کرد !!! جالب اینه که الان معنی این حرفم و خودم نفهمیدم !!!!!  اما با این وجود امروز رفتم تو سن ۲۰ سالگی و قرار ۲۰ سالگی و یه سال تجربه و زندگی کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما باید خیلی سریع از یک اتفاق دیگه صحبت کنم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونم پخش یه آهنگ از دوست خوبم یوشیا . اون بزودی کار آلبوم خودش رو هم به سر انجام می رسونه .... من آدرس بلاگ یوشیا رو میگذارم براتون ..... و اما تو ضیحات بیشتر تویه پست اختصاصی .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youshia.blogfa.com/&quot;&gt;http://www.youshia.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شاد باشید و از غم دیگران رنج ببرید....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 14:49:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره می سازمت وطن.......</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;درود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این روزا همه جا رنگ و بوی انتخابات .... همه جا مردم مشغول بحث کردن و حرف زدن هستن... یکی می گه میر حسین ... یکی می گه احمدی نژاد و...... یکی می پرسه رای می دی یا نه ؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اصلاْ واقعاْ رای من و تو تاثیر داره ؟؟؟ به قول یکی از دوستام تا حالا چه اتفاقی برای پیشرفت من و تو افتاده ... ؟؟؟  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حداقلش اینه که من بعدش اگه رای دادم و اون چیزی که می خواستم و نشد عذاب وجدان نمی گیرم که چرا من رای ندادم ... (البته فقط بحث روی حس وطن پرستی )  انتخابات ملعبه ای برای پیدا کردن هر جور حرف و نگاهیه ... اونی که چند سال فقط دروغ گفته حالا دوباره اومده و می گه من می خوام به مردم خدمت کنم ... آخه تو این چند سال چه کار مثبتی انجام دادی ؟؟؟ فقط شعار و ادعا.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بگذریم..... اگه بخوایم حرف بزنیم ... به قول دوستان می شیم ... سطحی نگر....:)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خوب ببینید و خوب رای بدید...... شاید اگر رای مردم تاثیر داشته باشه ... هر یه رای من و تو هم تاثیر گذار تو نتیجه باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوباره می سازمت وطن &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اگر چه با خشت جان خویش &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ستون به سقف تو می زنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اگر چه با استخوان خویش....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شاد باشید و پیروز&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 12:08:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه ساله شد.</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لحظه ای آسمان تو بنگر &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ناله ی ارغوانیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با غم عشق او عیان شد &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روزگار جوانیم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و حالا ۳ سال از ایجاد این بلاگ می گذره... چقدر زود.... همه چیز عوض می شه و پوست می ندازه.... چه نشاط و انرژی داشتم وقتی این فضا رو راه اندازه کردم و حالا هیچ چیز از اون نشاط نمونده... ته موندش اینه که هر از گاهی بیام و دیدار تازه کنم و از فشار و استرس زندگی فرار کنم.... کاش می شد فقط ، فقط یک لحظه مال خودم بودم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی شاید تا حدودی تونسته باشم ، گذشته رو از خودم دور کنم.... شاید تونستم بدی ها رو از خودم برونم... شاید تونسته باشم خودم و یه خورده بیشتر بشناسم.... ولی خب بازم..... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نمی دانم که حس کردی حضورت درسکوتم را &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و می دانم که می دانی ز عاشق بودنت مستم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سه ساله شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 08:38:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناسزا...</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;تو را گر کس بیازارد &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تمامی ناسزا ها را &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;برویش عرضه می دارم.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سلام دوستان عزیز ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;متاسفانه سیم کارتم رو گم کردم ... و همه ی شماره هام ، به تاریخ پیوست.دوستان عزیزی که شماره ی من رو دارند.. لطف کنند شماره هاشونو به من بدن.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بای تا های&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 09:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم بزرگا.....</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شیشه ی عطر بهار &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لب دیوار شکست &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و هوار پر شد از بوی خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همه جا آیت اوست &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دیدنش آسان است &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سخت آن است نبینی او را...... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر چند دیر ولی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  یه سال دیگه هم اومد ... همه چیز نو شد ... به جز دلای خسته که هر رزو پیر تر و شکسته تر می شن... وقتی آدم می شینه و به عقب بر می گرده و به خودش فکر می کنه ... بیشتر لحظاتش پر از افسوس می شه... انجام دادن یا ندادن باید ها و نباید ها... آره یه سال دیگه هم گذشت و هنوز هم ماها از خودمون نگذشتیم..... هنوز هم همون آدم سابقیم.... هنوز هم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی جالبه ها ، همه اونایی که باعث خستگیت می شن خیلی دیر یا زود برمی گردن و می خوان خستگی تو از تنت خارج کن... ولی حیف که ......آخه مگه چینی که می شکنه دوباره مثه روز اولش می شه ؟؟؟؟ نه... دیگه همه حکایت میخ و دیوار و می دونن دیگه......گفتنش تکرار مکرراته..... ولی من باهاتون هیچ نسبتی ندارم ... اصلاْ نمی شناسمتون....... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من ، به قول اگزوپری (خالق شازده کوچولو) اسمتون و میگذارم «&lt;STRONG&gt;آدم بزرگ&lt;/STRONG&gt;....راست می گفت که آدم بزرگ ها فقط با عدد و ارقام کار دارن»... آخه مگه ۶۰ سانتی با ۲۰ سانتی چه فرقی می کنه؟؟؟ هه ..... اون می گفت ادم بزرگا همش اشتباه می کنن.... ولی من می گم نه... آدم بزرگا پاک و منزه هستن .. این ماهاییم که همش اشتباه می کنیم... مگه نه ؟؟؟ تو که بهتر می دونی ..... وگر نه ادم بزرگا که بابا دانای کل هستن.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه به خوب بودن یا بد بود ۸۷ کاری ندارم .. مهم اینه که الان ۸۸ و با یه استارت خوب دارم سال و شروع می کنم.... و امثال تموم سد های مقابل خودم و از بین می برم... تموم موانع و زیر پام له می کنم... امسال ، سال منه.... آدم بزرگا بدونن.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برا همتون آرزوی بهترین آرزوها رو می کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 06:52:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته و زخمی دست آدمک های بدم....</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>درود.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لحظه های ناب کودکیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در پیچ و تاب زمان گم شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دوستانم را روزگار گرفت &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عشقم را عاشقی دیگر ربود &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و خدایم را خدا کشت........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;                                                                                                                    ........بدرود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 11:28:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ی مطالب قبل از نقطه سر خط....</title>
<link>http://deltang21.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;سلام دوستای خوبم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Microsoft Sans Serif&quot; size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;جالبه ، گفتم دوست ؟؟؟ یکی از اساتید خوب و بزرگ من هر چند افتخار شاگردی اونو نداشتم ...... تو حاشیه برگزاری اولین جشنواره سیاه بازی کشور که تو ساری برگزار می شد... وقتی یه گوشه داشتیم با هم صحبت می کردیم .. یه شعری رو از نصرت رحمانی واسم خوند که بعد ۲ هفته از اتمام جشنواره هنوز منو درگیر کرده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Microsoft Sans Serif&quot; size=2&gt;... &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;این روز ها با هر که دوست می شوم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;احساس می کنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;آنقدر دوست بوده ایم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;که دیگر وقت خیانت است&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;......&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم از کجا به اینجا رسید که این شعر رو خوند ... اصلاْ چه چیزی باعث شد تا رحمانی این و بنویسه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;ولی هر چیزی که بود از بدِ روزگار ... من و تو هم اسیر اونیم..... بگذریم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشغله درس ها و کتاب های نخونده و دانشگاه و هزار تا چیز دیگه باعث میشه نتونم زود به زود اینجا رو بروز کنم.... حتی قرار بود کلی عکس اینجا بگذارم ولی اونم نشد ... ولی حتماْ سر فرصت این کار و می کنم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;... &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;یه موضوعی ذهن من و درگیر کرده .... دارم یه چیزایی راجع بهش می نویسم... حالا باید صبر کرد تا ببینم به کجا می رسم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد سعی می کنم زود به زود بروز کنم &lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;شاد باشید&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=deltang21&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>deltang21</dc:creator>
<guid>http://deltang21.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
