میرن آدما ازونا فقط
خاطره هاشون بجا میمونه......
کجاست اون خونه؟
چی شد اون خونه؟
آدماش کجان؟ خدا میدونه........
(برای دیوونه ی تنها)
دلم از خودم گرفته ... خوردم زمین و یهو همه جا سیاه شد. سرد بود، خیلی، تنم می لرزید. بند کفش سیاه آل-استارم گیر کرده بود به میله راه پله زیر زمین . برق از سه فازم پریده بود. همون جا که خوردم زمین.. آره ، دقیقاْ همونجا کنار راه پله های موزاییکی زیر زمین، انگار کل زندگیم یه بار عین فریم های دوربین عکاس از جلو چشام رد شد. خودم و دیدم که وقتی میرفتم از باغ بغل خونمون ... باغ آقا حسین .... انار می دزدیدم.... هه. نه، چرا دیگه بوی نم دیوار های نم کشیده زیر زمین و احساس نمی کنم.... گوشیم داره زنگ می خوره ... جونم به تو . برگشتی ؟؟؟ می دونستم . می دونستم که بر می گردی. سبز و فشار دادم. الو ... الو .... چرا جواب نمی دی ... خب من صداتو دارم... با توام.... برگشتی پیشم که حرف نزنی.... تو که می دونستی بها ر تا بهار منتظر نشستم... اصلاْ از صبح یه طوری شده بودم ... می دونستم میای .... اما حالا چرا حرف نمی زنی؟؟؟ واسا ،مامان صدام کرد ... گوشی دستت الان میام.... جونم مامان ؟ .................. مامان ؟ چرا صدام میکنی که حالا جواب ندی؟؟؟ کارم داری من زیر زمینم ،بیا.
خب ... الو؟ ... ببخشید ، چیه هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟ ..
یهو صدای جیغ.برگشتم، مامان بود.
»»»»»»شاید ادامه ای داشت ... و شاید ادامه دادم«««««««
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:12 توسط صورتك |
