تبليغاتX
دلتنگی هایم را باد ، ترانه می خواند
همه ی مطالب قبل از نقطه سر خط....

سلام دوستای خوبم...

جالبه ، گفتم دوست ؟؟؟ یکی از اساتید خوب و بزرگ من هر چند افتخار شاگردی اونو نداشتم ...... تو حاشیه برگزاری اولین جشنواره سیاه بازی کشور که تو ساری برگزار می شد... وقتی یه گوشه داشتیم با هم صحبت می کردیم .. یه شعری رو از نصرت رحمانی واسم خوند که بعد ۲ هفته از اتمام جشنواره هنوز منو درگیر کرده...

این روز ها با هر که دوست می شوم

احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است......

نمی دونم از کجا به اینجا رسید که این شعر رو خوند ... اصلاْ چه چیزی باعث شد تا رحمانی این و بنویسه...

ولی هر چیزی که بود از بدِ روزگار ... من و تو هم اسیر اونیم..... بگذریم!!!

مشغله درس ها و کتاب های نخونده و دانشگاه و هزار تا چیز دیگه باعث میشه نتونم زود به زود اینجا رو بروز کنم.... حتی قرار بود کلی عکس اینجا بگذارم ولی اونم نشد ... ولی حتماْ سر فرصت این کار و می کنم...

یه موضوعی ذهن من و درگیر کرده .... دارم یه چیزایی راجع بهش می نویسم... حالا باید صبر کرد تا ببینم به کجا می رسم....

از این به بعد سعی می کنم زود به زود بروز کنم ...

شاد باشید.



لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:37 توسط صورتك |