در کوچه پس کوچه های شهرمان قدم می زدم .. ساعت ۱۱ شب ، دلم گرفته و هوای گرم نفس منو داره بند میاره ..... احسان خواجه امیری می خونه . ساعت ، ۵ بعد از ظهر را نشون می ده -- یادم رفت گیتار رو به حمید برسونم .... امان از فردا که باید زود تر برم حوزه هنری ولی خب هنوز دلم گرفته به وسعت بیکرانهای سیاه . فریاد.
می خواهند تو را ولی در عین خواستن نمی خواهندت.
وای خدا هوس خوردن بستنی کردم . ولی وقتی به مورچه ها فکر می کنم بیشتر دلم می گیره ---- ساعت ۱ بعد از نصف شب ، یه نخ سیگار مگنا سفید .... آقا کبریت دارید ؟ .. هنوز وقتی تو کوچه پس کوچه های قدیمی دور می زنی بوی آدمای قدیمیش تو تنشون هست حتی تو سلام و علیک ها .. یه سلام گرم ، مثل گرمی قدیما که ماها فقط ازش شنیدیم ... اونا هم دلشون گرفته ، شما می دونی چرا ؟
خسته شدم اینقدر منتظر موندم نمی دونم کی می خواد نوبته ما شه ؟؟؟.... خسته شدم از انتظار .. هه .. هیاهویی برای هیچ ... خودمونیم ها سوار شدن مینی بوس دولتی هم غروبا مزه می ده ها ...!!!
بوی کافور می آد یا دارن خر داغ می کنن .... ویل دورانت هم حالش خوب نبوده ها ... " من لبخند را مظهر انسانیت می دانم " بابا کدوم انسانیت ؟؟.... فکر کنم دیگه نوبت ما شده ... گرسنم شده الان دیگه ساعت ۲ بعد نصف شب شده ... حالا باید برم خونه .... هوس خوردن بستنی هم از سرم پریده آخه پولی تو جیبم نمونده ... آقا کبریت داری ؟ .. اَه حتی دیگه کبریت هم گیر نمی آد ....
آقا اونور پل ؟ -- آقا اونور پل ؟ ..هوس خوردن بستنی هم از سرم پریده آخه پولی تو جیبم نمونده... سلام مامان غذامو آماده کن می خوام بعد دوش گرفتن بخورم ......
آه ... حالا نوبته خوابه ..... صبح
بیدار شو ---- بیدار شو ای همیشه در خواب
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:17 توسط صورتك |
