غم
حسرت
شکست
عشق
امید
همه چیز رو دیدم
من حتی فریاد های بی صدای زیر خاک رو هم شنیدم
چه کس باور دارد ، تنهایی آدمیان را ؟؟ !!!!!
آنان که امروز با تواند و فردا .........
رسم خوشایندی است .... نه ؟؟!!!!
یه داستان از حقیقتی رو که امروز برام اتفاق افتاد رو دارم تکمیل می کنم و فردا میگذارم تو وبلاگ همرا با عکس هایی که ازش تهیه کردم ..........
روی تخت دراز کشیده بودم که ...............
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:47 توسط صورتك |

سلام
خیلی دیر کردم ...... اما این برگشتنم رو دوست دارم
وقتی تنها می شی به چی فکر می کنی ؟ چیکار می کنی ؟ شاید اگه غمت زیاد باشه بشینی غصه بخوری یا گریه کنی و یا اصلاً تو رویاهات سیر کنی ....
ولی وقتی شاد باشی و خوشحال .. وقتی همه چیز داشته باشی .. اونوقت به چی فکر می کنی ؟؟
شده آدم تو تنهایی های خودش وقتی که خیلی خوشحاله ،یاد اون وقتایی بیفته که دلش گرفته ؟... وقتایی که مشکل داره .... یا یه طور دیگه بگم .. شده به آدم های دیگه فکر کنه ؟؟
زندگی ..............
روزی هزار دفعه می شنویمش ...یه دروغ بزرگ ... یه آزمایش بزرگ ... یه سنگ سخت .... یه سوهان روح ..... یه سر در گُمی ....
حس و حال غریبی دارم ... احساس می کنم خیلی دوسش دارم ..... حال و هوای قشنگیه ... ابریه ابری ..... یه جورایی احساس می کنم مال خودم نیستم .. مال اینجا نیستم .. احساس بیگانگی ... می خوام بنویسم ولی باز در عین خواستن نمی خوام ....
آدم ها گرگ شدن ... نشونی از کبوتر نیست ... سیب ها همه گم شدن .....
می نویسم .... اما ... .... .................................... !!!!
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:45 توسط صورتك |
