بر روی چهار دیوار چهاردیواری اتاقم نوشته تو .... تو ..... تو ..... من
اما دریغ از یک من .
به سقف اتاقم می نگرم ، فرشی بر روی عرش، آبی رنگ است.
هی از خودم می پرسم عرش خدا هم سقفی دارد؟
دلم نیز مانند سقف اتاقم آبی است اما هر وقت دل تنگ تو می شوم به یکی از دیوار های اتاقم می نگرم .
آخر مگر آسمان هم دلتنگ می شود؟
شاید برای فریاد آسمان بتوان آذرخش را در نظر گرفت و برای فریاد دریا موج را
ولی فریاد دل من عشق است
عشق ساکت است ولی اگر فریاد زند ، فریادش گوش همه را کر می کند.
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:7 توسط صورتك |
خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون هيچ کسي رو *ايگنور* نمي کنه*
ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 14:18 توسط صورتك |
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش ![]()
![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:59 توسط صورتك |
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود...![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:54 توسط صورتك |
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت: تو زندگي من هستي .روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري؟ ![]()
![]()
گفت به اندازه خورشيد در آسمان ،نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در آسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري؟
گفت به اندازه ستاره هاي آسمان نگاهي به آسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در آسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي
حيف تمام اشکهايم را براي بدست آوردنش از دست داده بودم .![]()
ممنون از ماهان عزیز بابت این مطلب قشنگش.
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:47 توسط صورتك |
قرار بود فقط بي قرار من باشي وروزهاي مبادا كنار من باشي قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط، شبي ستاره ي دنباله دار من باشي كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است خيال مي كردم ماندگار من باشي سر قرار نبودي خمار برگشتم قرار بود كه چشم انتظار من باشي تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي... بدون اينكه كمي شرمسار من باشي چرا مرا به امان خدا رها كردي؟ به جاي اينكه خداوندگار من باشي.
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:13 توسط صورتك |
روزگاري داشتيم
خانه مهري دلي روشن صفايي داشتيم
سينه ما مخزن درد غريبان گشته بود
با چنين حالي
عجب حال و هوايي داشتيم
*این هم از طرف نیلوفر جان*
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:49 توسط صورتك |
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند.![]()
قفس داران سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پر و بال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند چه بي پروا حضورم را شكستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند.
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:47 توسط صورتك |