میرن آدما ازونا فقط
خاطره هاشون بجا میمونه......
کجاست اون خونه؟
چی شد اون خونه؟
آدماش کجان؟ خدا میدونه........
(برای دیوونه ی تنها)
دلم از خودم گرفته ... خوردم زمین و یهو همه جا سیاه شد. سرد بود، خیلی، تنم می لرزید. بند کفش سیاه آل-استارم گیر کرده بود به میله راه پله زیر زمین . برق از سه فازم پریده بود. همون جا که خوردم زمین.. آره ، دقیقاْ همونجا کنار راه پله های موزاییکی زیر زمین، انگار کل زندگیم یه بار عین فریم های دوربین عکاس از جلو چشام رد شد. خودم و دیدم که وقتی میرفتم از باغ بغل خونمون ... باغ آقا حسین .... انار می دزدیدم.... هه. نه، چرا دیگه بوی نم دیوار های نم کشیده زیر زمین و احساس نمی کنم.... گوشیم داره زنگ می خوره ... جونم به تو . برگشتی ؟؟؟ می دونستم . می دونستم که بر می گردی. سبز و فشار دادم. الو ... الو .... چرا جواب نمی دی ... خب من صداتو دارم... با توام.... برگشتی پیشم که حرف نزنی.... تو که می دونستی بها ر تا بهار منتظر نشستم... اصلاْ از صبح یه طوری شده بودم ... می دونستم میای .... اما حالا چرا حرف نمی زنی؟؟؟ واسا ،مامان صدام کرد ... گوشی دستت الان میام.... جونم مامان ؟ .................. مامان ؟ چرا صدام میکنی که حالا جواب ندی؟؟؟ کارم داری من زیر زمینم ،بیا.
خب ... الو؟ ... ببخشید ، چیه هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟ ..
یهو صدای جیغ.برگشتم، مامان بود.
»»»»»»شاید ادامه ای داشت ... و شاید ادامه دادم«««««««
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:12 توسط صورتك |
بازيگر، فضا، نور، رنگ آميزي
گفتارهايي از «آدولف آپيا» درباره بازيگر، فضا، نور و...
هنر فرآيندهاي صحنه، هنر طرح ريزي در فضاست. هنري كه مولف اصلي تنها قادر بوده كه آن را در زماني معين و محدود به انجام رساند. عناصر زمان مند به شكلي ضمني در متن(Text) قرار مي گيرند. همراه با موسيقي يا بدون آن...
اولين اصل در هنر صحنه، مفسر و بيان كننده آن است: «بازيگر».بازيگر است كه كنش را پيش مي برد. بدون او نه كنشي وجود دارد و بالطبع نه نمايشي... بدن پويا، متحرك، شكل پذير و منعطف است. وجودي قرار گرفته در فضايي سه بعدي. پس لازم است بيشترين دقت صرف فضا و عناصري شود كه بدن از آنها بهره مي برد. اين واقعيتي مسلم است. تنظيم و ترتيبات جامع و كلي چيدمان و قرارگيري چيزها پس از بازيگر اهميت مي يابند. در چنين وضعيتي است كه بازيگر با واقعيت درون صحنه ارتباط برقرار كرده و آن را مي پذيرد.
بدين ترتيب، ما قبل از هر چيز دو عنصر اصلي و ضروري را در اختيار داريم: «بازيگر» و «تنظيمات فضا و طراحي صحنه» كه بايد با حالات و ويژگي هاي سه بعدي بازيگر منطبق باشد.
در اين جا نوعي اولويت بندي طبيعي را برقرار كرده ايم:
بازيگر كه نمايش را عرضه مي كند.
فضاي سه بعدي كه در خدمت اشكال انعطافي تجسمي بازيگر است
و نور كه به هر دو پويايي مي بخشد.
«اما»... (همان طور كه متوجه شديد يك اما وجود دارد):
درباره رنگ آميزي چه مي توان گفت؟... پوشش هايي رنگين و گزيده در پس زمينه با نظمي عمودي در صحنه كه به طور موازي تا بخش فوقاني صحنه ادامه مي يابند. سطوحي كه هم با نور، سايه و اشكال رنگين پوشيده شده اند و هم با اشيا و عناصر معماري. البته تمام اين عناصر، طبيعت و خصوصيات رنگ آميزي را به نمايش مي گذارد. اعمال و صحنه آرايي ما در سلسله مراتبي منظم، شكلي وارونه يافته است. بهانه هم، مشكل يا غيرممكن بودن كار با مواد جامد است. همين دليل ساختگي باعث رواج و گسترش «دكور» شده كه به درجه و حدي كاملاً پوچ و بي معني رسيده است و پس از آن مقيد كردن شرم آور و خفت بار پويايي بدن بازيگر در آن دكور. بدين ترتيب نور، پس زمينه را آن چنان كه ديده شود روشن مي كند البته بدون ملاحظه به بازيگري كه اين تحقير را تحمل مي كند. حركتي حقارت بار بين سطوح تخت رنگ آميزي شده و ايستادن بر سطح افقي صحنه. تمامي تلاش هاي نوين در جهت اصلاح طراحي صحنه با اين مسئله اساسي برخورد كرده اند كه: «چگونه مي توان به نور حداكثر توان را بخشيد و طي اين مسير ارزش تمام و كمالي را نيز به بازيگر و فضاي نمايشي اعطا كرد؟»
براي مدتي مديد، مدير صحنه ما، ارائه پويا و فيزيكي را به پاي يك توهم مرده بصري و نقاشي گونه، قرباني كرده، در زير فشار چنين استبدادي آشكار شد كه بدن انسان هرگز نتوانسته در هيچ كدام از روش هاي بياني دراماتيك پيشرفتي حاصل كند. اين ابزاري است شگفت آور. به جاي طنين صداي آزادي، زير بار اجبارها و اضطرارقرار گرفته ايم.
همگان مي دانند كه: امروزه فكر بازگشت به بدن انسان به عنوان اصلي بنيادين و بيان گرا اذهان را مشغول و تخيل را تحريك كرده است. با گشايش راهي براي كسب تجارب گوناگون ديگر هيچ شكلي بر ارزشمند بودن اصل بنيادين بدن باقي نمانده است. اما هنوز هم توليدات هنري معاصر، ما را با فشار به سمت و درون وضعيتي انفعالي و ننگين سوق مي دهند. موقعيتي كه با دقت در تاريكي خانه هامان مخفي و كتمان اش مي كنيم.
هم اينك، «بدن» با تلاش سرسختانه اي، باز كشف خودش را آغاز كرده و آرزو مي كنيم كه اي كاش ما، خودمان بوديم، همان بدن هايي كه نظاره گرشان هستيم. غريزه و ادراك اجتماعي به همراه ما از خواب بيدار شده اند.خوابي سرد كه در گذشته بر آنان تحميل كرده بوديم...
جداسازي و ايجاد شكاف بين صحنه و تالار نمايش به سادگي به يك وضعيت پريشان و وحشيانه تبديل گشته. حالتي كه برخاسته از خودپرستي ماست.
و حال، به نقطه اي قطعي رسيده ايم، نقطه اصلاحات در هنرهاي نمايشي كه جسورانه بايد آن را اعلام كنيم: مولف هنرهاي دراماتيك تا زماني كه به مسئله «جدايي كنش هاي نمايشي از مخاطب و لزوم برطرف كردن موانع به طور وسيع» معتقد نشود، هرگز به رهايي نخواهد رسيد. نتيجه نيز واضح است: تنظيم و ترتيبات رايج تئاتر ما بايد مفهومي ليبرال را درك كرده و با آن توسعه يابند.
ما سرانجام به جايي خواهيم رسيد كه «خانه» مي ناميم اش: بنايي مقدس در آينده. فضايي پهناور، وسيع، گشوده و دگرگون پذير كه خوشامدگوي گوناگون ترين بيانات جامعه و هنر پويا خواهد بود. مكاني آرماني براي هنرهاي نمايشي، جايگاه رشد و كاميابي، همراه با مخاطب و يا بدون او.
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:46 توسط صورتك |
درود.....
نوشتن تو این روز برام یکمی سخته .... نمی دونم چرا؟؟ امروز هم ۸ مرداد .... یعنی روز ... روز .... تولدمنه !!! نمی دونم چرا مثه سالهای قبل حس خوبی ندارم ...... خستگی خاصی رو تو وجودم احساس می کنم .... شاید این خستگی اولین بار باشه که روم فشار میاره و من هنوز مقاوم به هدفم فکر می کنم ...... ایستادگی در برابر مشکلات ... هه ....
سال ۸۸ با همه ی فراز و نشیب هاش که تا حالا سپری شده ... اما سال بدی برای من به لحاظ کاری نبوده .... اتفاق های خوبی افتاده ..... شاید بارز ترین اون حضور تو یه مجموعه ۳۰ قسمتی بود که برای پخش از شبکه تهران آماده شده بود و تا چند روز قبل انتخابات رو آنتن بود..... و بعدیش هم اتفاقی که تو دفتر استاد مسعود کیمیایی شکل گرفت و نتیجش هم ..... خب باید منتظر نشست.
اما شاید ۸۸ از نظر عاطفی یه خورده مریضم کرد !!! جالب اینه که الان معنی این حرفم و خودم نفهمیدم !!!!! اما با این وجود امروز رفتم تو سن ۲۰ سالگی و قرار ۲۰ سالگی و یه سال تجربه و زندگی کنم....
اما باید خیلی سریع از یک اتفاق دیگه صحبت کنم ....
اونم پخش یه آهنگ از دوست خوبم یوشیا . اون بزودی کار آلبوم خودش رو هم به سر انجام می رسونه .... من آدرس بلاگ یوشیا رو میگذارم براتون ..... و اما تو ضیحات بیشتر تویه پست اختصاصی ....
http://www.youshia.blogfa.com/
شاد باشید و از غم دیگران رنج ببرید....
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:20 توسط صورتك |
درود...
این روزا همه جا رنگ و بوی انتخابات .... همه جا مردم مشغول بحث کردن و حرف زدن هستن... یکی می گه میر حسین ... یکی می گه احمدی نژاد و...... یکی می پرسه رای می دی یا نه ؟؟؟
اصلاْ واقعاْ رای من و تو تاثیر داره ؟؟؟ به قول یکی از دوستام تا حالا چه اتفاقی برای پیشرفت من و تو افتاده ... ؟؟؟
حداقلش اینه که من بعدش اگه رای دادم و اون چیزی که می خواستم و نشد عذاب وجدان نمی گیرم که چرا من رای ندادم ... (البته فقط بحث روی حس وطن پرستی ) انتخابات ملعبه ای برای پیدا کردن هر جور حرف و نگاهیه ... اونی که چند سال فقط دروغ گفته حالا دوباره اومده و می گه من می خوام به مردم خدمت کنم ... آخه تو این چند سال چه کار مثبتی انجام دادی ؟؟؟ فقط شعار و ادعا.......
بگذریم..... اگه بخوایم حرف بزنیم ... به قول دوستان می شیم ... سطحی نگر....:)
خوب ببینید و خوب رای بدید...... شاید اگر رای مردم تاثیر داشته باشه ... هر یه رای من و تو هم تاثیر گذار تو نتیجه باشه.
دوباره می سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم
اگر چه با استخوان خویش....
شاد باشید و پیروز
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط صورتك |
لحظه ای آسمان تو بنگر
ناله ی ارغوانیم
با غم عشق او عیان شد
روزگار جوانیم....
و حالا ۳ سال از ایجاد این بلاگ می گذره... چقدر زود.... همه چیز عوض می شه و پوست می ندازه.... چه نشاط و انرژی داشتم وقتی این فضا رو راه اندازه کردم و حالا هیچ چیز از اون نشاط نمونده... ته موندش اینه که هر از گاهی بیام و دیدار تازه کنم و از فشار و استرس زندگی فرار کنم.... کاش می شد فقط ، فقط یک لحظه مال خودم بودم....
ولی شاید تا حدودی تونسته باشم ، گذشته رو از خودم دور کنم.... شاید تونستم بدی ها رو از خودم برونم... شاید تونسته باشم خودم و یه خورده بیشتر بشناسم.... ولی خب بازم.....
نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را
نمی دانم که حس کردی حضورت درسکوتم را
و می دانم که می دانی ز عاشق بودنت مستم
وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم
********************************************************
سه ساله شد.
لینک ثابت نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:9 توسط صورتك |
تو را گر کس بیازارد
تمامی ناسزا ها را
برویش عرضه می دارم.....
سلام دوستان عزیز ...
متاسفانه سیم کارتم رو گم کردم ... و همه ی شماره هام ، به تاریخ پیوست.دوستان عزیزی که شماره ی من رو دارند.. لطف کنند شماره هاشونو به من بدن....
بای تا های
لینک ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:43 توسط صورتك |
شیشه ی عطر بهار
لب دیوار شکست
و هوار پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست
دیدنش آسان است
سخت آن است نبینی او را......
هر چند دیر ولی
ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام
یه سال دیگه هم اومد ... همه چیز نو شد ... به جز دلای خسته که هر رزو پیر تر و شکسته تر می شن... وقتی آدم می شینه و به عقب بر می گرده و به خودش فکر می کنه ... بیشتر لحظاتش پر از افسوس می شه... انجام دادن یا ندادن باید ها و نباید ها... آره یه سال دیگه هم گذشت و هنوز هم ماها از خودمون نگذشتیم..... هنوز هم همون آدم سابقیم.... هنوز هم ....
خیلی جالبه ها ، همه اونایی که باعث خستگیت می شن خیلی دیر یا زود برمی گردن و می خوان خستگی تو از تنت خارج کن... ولی حیف که ......آخه مگه چینی که می شکنه دوباره مثه روز اولش می شه ؟؟؟؟ نه... دیگه همه حکایت میخ و دیوار و می دونن دیگه......گفتنش تکرار مکرراته..... ولی من باهاتون هیچ نسبتی ندارم ... اصلاْ نمی شناسمتون.......
من ، به قول اگزوپری (خالق شازده کوچولو) اسمتون و میگذارم «آدم بزرگ....راست می گفت که آدم بزرگ ها فقط با عدد و ارقام کار دارن»... آخه مگه ۶۰ سانتی با ۲۰ سانتی چه فرقی می کنه؟؟؟ هه ..... اون می گفت ادم بزرگا همش اشتباه می کنن.... ولی من می گم نه... آدم بزرگا پاک و منزه هستن .. این ماهاییم که همش اشتباه می کنیم... مگه نه ؟؟؟ تو که بهتر می دونی ..... وگر نه ادم بزرگا که بابا دانای کل هستن.....
دیگه به خوب بودن یا بد بود ۸۷ کاری ندارم .. مهم اینه که الان ۸۸ و با یه استارت خوب دارم سال و شروع می کنم.... و امثال تموم سد های مقابل خودم و از بین می برم... تموم موانع و زیر پام له می کنم... امسال ، سال منه.... آدم بزرگا بدونن.....
برا همتون آرزوی بهترین آرزوها رو می کنم....
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:23 توسط صورتك |
لحظه های ناب کودکیم
در پیچ و تاب زمان گم شد
دوستانم را روزگار گرفت
عشقم را عاشقی دیگر ربود
و خدایم را خدا کشت........
........بدرود
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:59 توسط صورتك |
سلام دوستای خوبم
...جالبه ، گفتم دوست ؟؟؟ یکی از اساتید خوب و بزرگ من هر چند افتخار شاگردی اونو نداشتم ...... تو حاشیه برگزاری اولین جشنواره سیاه بازی کشور که تو ساری برگزار می شد... وقتی یه گوشه داشتیم با هم صحبت می کردیم .. یه شعری رو از نصرت رحمانی واسم خوند که بعد ۲ هفته از اتمام جشنواره هنوز منو درگیر کرده
...این روز ها با هر که دوست می شوم
احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است......
نمی دونم از کجا به اینجا رسید که این شعر رو خوند ... اصلاْ چه چیزی باعث شد تا رحمانی این و بنویسه...
ولی هر چیزی که بود از بدِ روزگار ... من و تو هم اسیر اونیم..... بگذریم!!!
مشغله درس ها و کتاب های نخونده و دانشگاه و هزار تا چیز دیگه باعث میشه نتونم زود به زود اینجا رو بروز کنم.... حتی قرار بود کلی عکس اینجا بگذارم ولی اونم نشد ... ولی حتماْ سر فرصت این کار و می کنم...
یه موضوعی ذهن من و درگیر کرده .... دارم یه چیزایی راجع بهش می نویسم... حالا باید صبر کرد تا ببینم به کجا می رسم....
از این به بعد سعی می کنم زود به زود بروز کنم ...
شاد باشید.
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:37 توسط صورتك |
امیدوارم حال همتون خوب باشه ... یه چند وقت نبودم..... ۲ هفته خدمت و بعد از چند روز استراحت هم یه تماس، منُ عازم تهران کرد...
تا چند روز پیش تهران بودم ..... سر ظبط یه تله تئاتر که به کارگردانی آقای پورشعبانی بود، کار سختی بود ولی همراه با تجربه های خیلی خوب.
وای خدمت چقدر خوش گذشت ... لقب جیمبو " jimbo" بهم دادن بچه ها و خلاصه پادشاهی بود دیگه... شما بگو من از چیش بگم؟!! .... ۱۵ روز آموزش بود ... از این ۱۵ روز ۳ روز و اونا کم کردن شد ۱۲ روز و از این ۱۲ روز من ۵ روز مرخصی داشتم
۷ روز باقی مونده رو هم به بهانه میله تو پام یا زیر درخت یا تو آسایشگاه خواب بودم ....
البته کلی خوابیدن های اونجا با نخوابیدن های سر ضبط جبران شد.....
اما از تهران بگم و این کار فیلم ... یه تله تئاتر تاریخی برای شبکه ۲ که قرار محرم پخش شه ... لوکیشن هم شهرک غزالی بود ... و کار ما تو شهر کوفه که مربوط به سریال امام علی می شد ظبط شد... خب .. خب دیگه ... تجربه خوبی بود !!!
حتماْ منتظر عکس ها باشید که از پادگان تا شهرک یه مجموعه شده ... می ترکونم اینجا رو.... فعلاْ
لینک ثابت نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:33 توسط صورتك |
امروز دارم میرم خدمت ......
۲ هفته هستم برای معافی ..... پادگان کنار دریا ......... هوا شرجیه
هر کی کار داره به گوشیم بزنگه و پیغام بگذاره .... گوشیم دسته دوسمه...
بای
لینک ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:56 توسط صورتك |

سینمای ایران شکیبایی اش را از دست داد.
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:55 توسط صورتك |
روزهای سختی داره واسم سپری می شه...
ولی هنوز نفس می کشم .
بای .....
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:38 توسط صورتك |
دو ساله شد...
قصه دردا و رنجای آدما ادامه داره ... من هم از اونا جدا نیستم ... بعضی موقع ها که یکی پیش آدم درد و دل می کنه می گه: "هی .... من بدبخت ترین آدم دنیام ... یا هیچ کی اندازه من سختی نکشیده ..." ولی من می گم هر کس به اندازه خودش سختی کشیده ..... به اندازه خودش از درد و غم سهم برده ... خوشبخت اونیه که بیش ترین سختی و کشیده ....
خدا این نعمت و به هر کسی مفت و مجانی نمی ده .... اینکه قصه تلخی ها و سختی های آدما ادامه داره ..... راستش به نظر من اینکه آدم سختی کشیده ای باشی و خوب تو سختی هات صیقل بخوری و یه تندیس قشنگ ازت ساخته شه ... سعادت می خواد... هر کسی نداره.
پرت نشیم از موضوع ........
داشتم می گفتم که این بلاگ هم دوساله شد ... جالبه ها .... الان که آرشیو مطالبم و می خونم ... میبینم آدما چقدر عجیب و غریبن ... حداقلش خود من .... یه روز شاد ... یه روز غمگین ... یه روز عصبی .... داغون .... حیرون ...... چه میدونم از این حرفا دیگه ...
قربون خدا برم .. من می گم .. خدا همه آدما رو دیوونه خلق کرده ... بعضیا عاقل می شن و بعضیا دیوونه می مون... البته باید بگم تعریف من از دیوونه و عاقل متفاوته .. یعنی ماله خودمه.
چقد نوشتم ... اوه. آقا بیخیال شید ....
دوساله شد دیگه ... تولدش مبارک.
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:37 توسط صورتك |
دل من سخت شکست
چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و قلب یتیم
که با خود می گفت:
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های شکسته دل خویش را
آرام آرام سر هم بند زنم
تو برو
درود....
یه آدم ترسو هیچ وقت نمی تونه انتخاب کنه ، کسی که با حرف های این و اون زندگی می کنه ، هیچ وقت نمی تونه راحت و آروم زندگی کنه.... اینکه بتونی سر انتخابت با خودت کنار بیای هنر می خواد ... هر کسی نداره ... ترس... خون آشام زندگی که همه ما یه جوری درگیر اونیم ... برنده اونیه که بتونه این خون آشام و تو درون خودش بکشه ... نمی گم آدم ترسویی نیستم یا آدمایی هستن که از هیچی نمی ترسن .... نه. همه آدما تو زندگیشون ترس دارن ... بدون ترس نمی شه زندگی کرد.به نظر من نباید موقع انتخاب یه چیز ترسید .... انتخابی که به سر نوشت آدم ربط داره ..
ولی متاسفم برات. متاسفم برات که تو انتخابت ترسیدی ..... ترس از حرفای این و اون.
ولی خب گذشت . این گذشت هم به گذشته وصل شد. به خاطره هایی که یه روز با مرور اون خندم می گیره مثل گذشته های دیگه که بهتر از من می دونی .
گوشیم زنگ خور .... صبر کنید....
خب کجا بودیم ؟؟؟ رشته کلام از دستم در رفت. بگذار از یه جا دیه شروع کنم.
راستی می خواستم راجع به یه چیز دیه هم بنویسم ... حالا دیدگاه من راجع به انسانیت و تغییر.
تغییر : دگرگونی .. هر انسانی تغییر می کنه بسته به شرایط و محیط ، خیلیا می گن ذات آدما هیچ وقت عوض نمی شه ولی من می گم اونم عوض می شه. شاید یه نفر تو زندگی آدم بیاد که آدم به خاطر اون تغییر کنه ... یعنی اون چیزی بشه که اون نفر تازه وارد می خواد. و مطمئناْ اون آدم هم که می خواد به اون نفر برسه از هیچ چیز دریغ نمی کنه.... پس تغییر می کنه.
*** تو اگه دوست داشتی اونی باشم که تو می خوای باید یه انگیزه واسه تغییر تو وجود من بوجود می آوردی ... ولی ترسیدی.*****
انسانیت: واژه ای که این روزا اثری ازش نیست. آدم زیاده ولی انسان نه. گذشت . انسان بودم دیگه فقط مال تو خاطره ها بود .(نمی دونم چرا یه دفه یاد داش آکل افتادم) متاسفم برای بعضیا که انسان بودن و تو لباس پوشیدن می بینن .... تو خندیدن و باز و بسته کردن در می بینن . متاسفم ..... شما چی تاسف نمی خورید؟؟؟ انسانیت به هیچ کدوم اینا نیست .... رفتار مبادی اداب ... افکار .. شخصیت و.... من اینا رو نشونه های انسانیت می دونم ... سالم و پاک زندگی کردن و نشونش می دونم.
بی خیال زیاد نوشتم.
ولی تو خوش باش ... منم خوشم . بیادتم هر چند نیستی ... نمی گم مهم نیست ولی ..... انتخابتم می بینیم داداش.... می بینم دادا.
شاد باش ... امتحانات و خوب بده جیمی......
I love hate & I hate love
لینک ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:48 توسط صورتك |
نوشتن این پست دلیل خاصی نداره یعنی شایدم داشته باشه ها .... خب نمی دونم ... داره یا نداره ....
داره ؟؟؟ اه.
خب راستش یه چیزی من و یعنی ذهن من و آزار میده ... اینکه یه ادم به خاطر گذشته ملامت می شه ... اینکه چرا باید به خاطر یه گذشته سیاه و پوچ و چرند یه آدم نباید به چیزی که دلش می خواد برسه ....
مسخرست. خیلی چیزا . حتی دنیا. همه حرف از انسانیت می زنن ولی بویی از اون نبردن ... حرفای قشنگ می زنن ولی چیزی از اون نمی فهمن .... خیلاتونو راحت کنم ....
فقط برای شعار دادن خلق شدن.
آره منظورم با توئه.
مگه غیر اینه که فقط بلدی حرفای قشنگ بزنی و ادای آدمای چیز فهم و در بیاری. می دونم دردت چیه ... فقط و فقط گذشته ...... گذشته ... گذشته . البته بهت حق میدم. حق با توئه. شاید اگه منم جای تو بودم همون تصمیم و می گرفتم. ولی بی انصاف مگه خودت از تغییر کردن حرف نزدی ... از اینکه آدما تغییر می کنن. بگذار یه بار حرف خودت و کامل اینجا بیادت بیارم.
"تغییر خوبه اگه واقعاْ بوجود بیاد، شاید خیلی راحت بتونیم دکور خونمون و تغییر بدیم ولی خودمون و نمی دونم . اینکه خودمون ، فکرمون ، احساسمون و تغییر بدیم خیلی سخته . کلاْ تنوع و تغییر دادن و دوست دارم حالا هر چی که باشه . آخرشم تو پرانتز گذاشتی .......( جنبه مثبتش)"
خب این نشون می ده زیاد آدم بدبینی نیستی ... منطقی فکر می کنی ... حداقلش اینه که می خوای منطقی به مسائل نگاه کنی ..... ولی خب واس خاطر کارات و حرفای چند روز پیش واقعاْ متاسفم برات که یه شخصیت تازه از تو رو واسم نمود داده ...... تناقض کلامی و رفتاری.
خیلی ادما لیاقت خیلی چیزا رو ندارن . خیلی چیزا . ولی خب اونا رو دارن ... واسه اینه که می گم دنیا مسخرست. نیست ؟؟/ تو چرا می گی نه ؟؟؟
جانا من و تو نمونه پرگاریم
سر گرچه دو تن کرده ایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
در آخر کار سر به هم باز آریم
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط صورتك |
تا آخرین نفس می جنگم..... تا آخرین لحظه ..... ثابت می کنم ..... تموم چیزهایی و که باید بفهمونم و می فهمونم .... به همه ثابت می کنم ... به تو ... به اون ... به شما ..... به همه ثابت می کنم ...
حتی اگه نیاز شه ....
به خدا قسم به خدا هم ثابت می کنم.
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53 توسط صورتك |

دل من حالش خوشه
اصلاْ بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه
گاهی میترسم بمیره
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط صورتك |
.تی شرت مارکدار ۳ تا ۷ ماه حبس.
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20 توسط صورتك |
نمایش برای جشنواره استانی ماه پذیرفته شد......
************
رازی در دل دارم
که با شنیدنش فلک می لرزد
می ترسم
می چرخم
می غرم
در میان عقربه ها گم شده ام
نشانی از تو نیست
به دنبال چه می گردم ؟
می بینم
آنچه را که نیست می بینم
به کبودیه گونه هایم نگاه کن
من در تو گم شده ام
پیدایم کن،
پیدا.
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط صورتك |
اینم از اولین پست سال جدید.....
سال نو مبارک ...
نتونستم تا حالا بنویسم .. آخه فرصتش نبود... از یه طرف تازه وضعیت پام نم نمک داره روبراه می شه ... از یه طرف درس واسه دانشگاه و از طرفی هم اولین کار تئاتری که دارم کارگردانیش می کنم ...
نمی دونم چی شد که به خودم این جرات و دادم تا این کار رو کارگردانی کنم... تِم این نمایش مذهبی و اسمش "شامگاه غریبان" نویسنده این کارم آقای "خسرو امیری" که اهل کرمانشاه.
ما این نمایش و واسه جسنواره تئاتر استانی ماه آماده می کنیم .....جمعه این هفته هم بازبینی داریم ... ما که تلاش خودمون و داریم می کنیم ... شما هم دعا کنید که کار تو بازبینی قبول شه.
بازیگرهای این کار هم دوستای خوبم ...
هادی اصغری
علی عظیمی
عاطفه ناصرجو هستند.
البته خود من هم به دلیل اینکه تا بازبینی فرصتی نمونده و برای یکی از بازیگرا مشکلی پیش اومده یکی از نقش ها رو بازی می کنم...
دستیار کارگردان: هادی اصغری
موسیقی: مصطفی افغان نژاد
"نوازنده: عباس مسلمی"
منشی صحنه: سلما ملکی
مدیر صحنه : سحر ضیایی
و
دوست خوبم مصطفی اژدرپور هم، تو این کار مشاور منه و تو کارگردانی بهم کمک می کنه.
امیدوارم همتون سال خوبی داشته باشید.
فدا فدا
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:31 توسط صورتك |
حریص بوی گندم شم تو سینت
بغل وا کن می خوام با کفر محضم
زیارت گاه مردم شم تو سینت
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:48 توسط صورتك |
ملت را نمی توان کشت
ولی پادشاه را می توان
با کشتن پادشاه ، ملتی می میرد!!!
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط صورتك |
و سپردمت به من
و خويش را وا مي گذارم به او ...
و این گونه خواهم زيست ... تا ابد
لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:28 توسط صورتك |
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ،بخند
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:20 توسط صورتك |
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
شکسته از درد،
شکسته از زخم،
شکسته از عشق،
شکسته از گناه،
شکسته از تنهایی
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
شاید خدا مرا بخشید ،شاید
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:53 توسط صورتك |
سلام دوستای گلم ....
ببخشید نبودم ....
آخه ... تصادف کرده بودم و یه دو هفته ای بیمارستان بستری بودم و الان هم بعد ۲۵ روز کامپیوترم تازه درست شده و کانکت شدم .....
ساق پام شکست .... در کل خدا رحم کرد که زنده موندم ... آخه تصادف وحشتناکی بود .... یکی از دوستام نزدیک بود که پاش قطع شه ولی به اونم خدا رحم کرد و یکی دیگه هم فقط ساق پاش شکست .......
ولی یه بد بیاری بزرگ آوردم .. اونم این بود که حضور تو ۲ تا فیلم و از دست دادم .... یکی سینمایی و یکی دیگه هم یه کار روتین ۹۰ دقیقه ای سریال برای شبکه کرمان بود .... که اینم از بخت بدم .......
اتفاقات عجیب و غریبی واسم افتاده .... که یه سری ارزش گفتن تو این بلاگ و نداره .... فقط این و بگم
آخه آدم بدبخت ......
چرا دست پیش میگیری که پس نیفتی ؟؟؟ فکر کردی الیاس مثل تو نفهمه؟؟؟ بچه لارج بودن به این که آدم جلو مادرش دهنشو وا کنه و هزار تا حرف بزنه نیست .. لارج بودن به شخصیت و ادب ..... همیشه یه عقب افتاده خواهی بود ... آدم تازه به دوران رسیده ...... برو خدا رو شکر کن ، که باهات کاری نداشتم .... بر عکس حرف حمید تو ورسک .... اینم از جنبه من ...حالا کی سر حرفش نموند ؟؟؟؟ شاد باش هر جا که هستی !!!
من یه گره ای تو کارمه ..... خواهش می کنم واسم دعا کنید ....
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:12 توسط صورتك |
سبــــــــــــــــــز باشید و خــــــــــــــــــــــــــــــــــرم !!!
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:54 توسط صورتك |
آسمون آبیه ...
طبیعت سبزه ...............
دنیا خیلی قشنگه .................
خدایا دمت گرم که اینقده باحالی ............
احساس می کنم بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نزدیک شدم و تو بهم نزدیکی ........
قربون صفات ................
سعی می کنم تمام خط های مشکی ذهن خودمو پاک کنم .............. بابا دنیا مگه رنگاش کمه .....
خودمو عشقه .................
شما هم همینطور باشید سبز .... سبز
لینک ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:28 توسط صورتك |
همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند
ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند
گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند
عشقها را همه با دور كمر ميسنجند
خب طبيعيست كه يك روزه به پايان برسد
عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد
***************
حسین طهماسبی: اون کسی که رفتنی بگذار بره ،اگه مال تو بود بر می گرده ، اگه نه که بدون از اول مال تو نبود
سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد
وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند
ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام
مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران
کانت : چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن
چارلی چاپلین : خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر
**************
همه چیز تموم شد .... عشق است خودم و با .........
درس -- درس -- درس -- کار
بسلامت .. خوش اومدی ...منم براتون آرزوی خوش بختی می کنم ...
واقعاْ شادم .....خیلی .. خیلی خوشحالم
خدایا ممنونم از این همه لطفت ... ممنونم که این همه منو دوستم داری
![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:0 توسط صورتك |
